
سلام....شرمنده که این قدر دیر اومدم آخه کنکور داشتم .....ولی خوب سعی می کنم جبران کنم.....
حالا هم با یه شعر جدید اومدم:
روز:
در هم می آمیزند و سلام و پرسش و خنده ی صبحگاهی!
گویی دیداری پس از بازگشت است!
آری از سفر خواب باز می گردند
و در پای چشمه ی جوشان فلق
که میعاد گاه پس از هر شبستان است
یکدیگر را دیدار می کنند ....
و روز آغاز می شود.
دکتر علی شریعتی....
سلام....ببخشید یه یکم دیر شد ولی با یه شعر درست اومدم که شاعرش هم خسرو گلسرخی یه...
فردا:
شب که می آید و می کوبد پشت در را
به خودم می گویم:
من همین فردا
کاری خواهم کرد
کاری کارستان
و به انبار کتان کبریتی خواهم زد
تا همه
تا رفیقان من و تو بگویند:
-"فلانی سایه سنگینه
پولش از پارو بالا میره"
و در آن لحظه من مرد پیروزی خواهم بود
وهمه مردم با فداکاری یک بوتیمار
کار و نان خود را در دریا می ریزند
تا که جشن سفق سرخ مرا
با زلال خون صادقشان
بر فراز شهر آذین بندند
وبه دور نامم مشعل ها بفروزند
و بگویند:
"خسرو"از خود ماست
پیروزی او دربست بهروزی ماست
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که به مادر خواهم گفت :
-غیر از آن یخچال و مبل و ماشین
چه نشستی دل غافل مادر
خوشبختی خوشحالی این است
که من و تو
میان قلب مهر مردم باشیم
و به دنیا نوری دیگر بخشیــــــــم....
این شعر ادامه داره که من قبلا نوشتمش.....
سلام....امروز می خوام یک شعری رو بنویسم که مطمئنم همتون حداقل یک بار اون رو شنیده باشید
در هر صورت من می نویسمش چون مفهومش رو خیلی دوست دارم:
یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما
هرزه تموم علف هاش
خوب
اگه خوب
بد
اگه بد
مرده دلای آدماش
دست من و تو باید
این پرده هارو پاره کنه
کی می تونه جز من وتو
درد ما رو چاره کنه؟
یار دبستانی من....
سلام....خوشحالم دوباره دارم می نویسم این بار با یک اسم جدید ولی عنوان وبلاگم همونه و مطالبم هم مثل قبل اومدم تا همتون بدونید اهورا دختریه که هرگز نمی میره....الان هم یک شعر از دکتر شریعتی می نویسم که اسمش رو نمی دونم ولی خیلی این شعر رو دوست دارم:
کسانی که خود بسیارند
نیازی به هم وطن ندارند
کسانی که خود آزادند
از زندان به ستوه نمی آیند
آدم های اندکند
که به ازدحام محتاجند....